تبلیغات
We are your Scape from the Reality

We are your Scape from the Reality
ما فرار شما از واقعیت هستیم 
نویسندگان

         

فیلم جدید «چیزهایی که در آتش از دست دادیم» که بتازگی در آمریکا و کانادا و بخشی از اروپای غربی اکران شده است، داستان رنج و رستگاری است و اضافه بر آن نوعی افشای حقایق تلخ زندگی نیز به طور پیوسته در آن رؤیت می شود.
نوع کار سوزان بی یر کارگردان دانمارکی این فیلم، مانند برخی همگنان و همفکران او، شبیه به روش «دوگما ۹۵» است که قریب به ۱۵ سال پیش باب شد و تعاریف خاص خود را دارد و واقع گرایی صرف، تا حد نزدیک شدن یک فیلم فیچر به یک کار مستند، از مشخصه های عمده آن است. این فیلم جدید به طور مستقیم از این روش برنمی خیزد، اما «بی یر» با پرهیز از بزرگ نمایی و اغراق و تکیه روی احساس صرف کاراکترهایش، نوعی از واقع گرایی را سلاح و وسیله کارش قرار داده که فقط در سبک دوگما و به عنوان مثال در کارهای لارس فون تری یر دانمارکی می توان آن را نشان کرد.
دیگر مشخصه فیلم «چیزهایی که در آتش از دست دادیم» بازی های قوی هنرپیشه های اصلی شامل هالی بری و بنی چیو دل تورو است و تکیه و امید این بازیگران به سناریویی بوده است که آلن لوب نگاشته است و در آن عناصر و رویکردهای نابی دیده می شود که بنیادهای آن انسانی و مبتنی بر احساسات پیچیده آن است. شاید چنین رویکردی با احتساب تم و موضوع فیلم جای تعجبی نداشته باشد، اما بی یر با استفاده از روش های کار مرسوم در سیستم دوگما و به تبع آن سود جستن از دوربین های مستقر برشانه، کلوزآپ های متعدد و مفرط و نورپردازی های غیرعادی توانسته است کاری کند که بیننده ها و تعقیب کنندگان ماجرا در عین سردرآوردن از موضوع و توانایی در تعقیب ماجرا، نوعی سرگشتگی را در خود حس کنند و این چیزی است که در کاراکترهای فیلم هم می توانید حس کنید.

          

نوع تصویربرداری خاص این فیلم که پیش تر نیز وصف آن را آوردیم و ویژه سبک «دوگما» است، موجب شده احساسات کاراکترها و بویژه آدم های اصلی قصه جلوه فزون تری بیابد. یکی از آنها زنی به نام آدری برک (با بازی هالی بری) است که ازدواج کرده و صاحب ۲ فرزند است، اما همسرش برایان (دیوید دوچوونی) یک شب در برخوردی خونبار در سطح شهر و بر اثر تیراندازی کشته می شود. در سناریوی لوب و براساس فلاش بک هایی که در آن هست، ما می توانیم دریابیم که زندگی «اینک متلاشی شده»ی آنها درگذشته چه بوده است و یکی از مواردی که در این روند بر بیننده ها روشن می شود، واقعه ای است که موجب مرگ کاملاً بی منطق و تأسف بار برایان می شود. مشکلی که در این قسمت دیده می شود، ترسیم چهره ای ایده آل از کاراکتر برایان است و این تصویر چنان کم نقص است که نمی تواند حقیقی و واقعاً موجود باشد و در دنیای کنونی بتوان آن را ممکن و حقیقی دانست.
در متن فیلم و در رجعت بی یر به گذشته برایان درمی یابیم که او با جری سان بورن (دل تورو) از سال ها پیش دوست بوده و سان بورن مردی است که سابقه آشنایی اش با برایان به سال های کودکی شان بازمی گردد، اما اینک یک فرد معتاد بیش نیست. آدری طبعاً از ارتباط همسرش با جری راضی نبوده و معتقد است که جری می خواسته از مهربانی ذاتی و فراوان برایان سوءاستفاده و مثلاً از محل پول و درآمد وی زندگی کند. با این حال پس از مرگ برایان در واقعه ای که به آن اشاره کردیم، آدری مجبور است بیش از پیش جری را ببیند و او را یاور خود در ایام عزای مرگ همسرش بینگارد.
آدری طبعاً با ۲ فرزندش در خانه مسکونی اش در شهر سیاتل زندگی می کند. یکی از آنها پسری است به نام دوری (میشا بری) و دیگری دختری به اسم هارپر (الکسیس لـله وین) و شاید باور تمام آنها این باشد که در غیاب برایان و پس از مرگ تلخ وی به کسی نیاز دارند که مانند یک پدرخوانده مراقب آنان باشد و آن فرد شاید از دید بچه ها جری جلوه کند و وی که هرگز مورد تأیید آدری نبوده، در زندگی بچه های وی رل مهمی را برعهده گیرد و به آنها کمک برساند تا همه چیز را از نو آغاز کنند.
با این حال چطور می توان سابقه او و معتاد بودنش به مواد مخدر را از یاد برد و نادیده گرفت در چنین فضا و در رلی که برای شما توصیف کردیم، بنی چیو دل تورو باز هم بازی چشمگیری را ارائه کرده است و سوابق او نیز به ما می گویند که درانتخاب و اجرای رل هایش دقت و سلیقه خاصی دارد و از این دست نقش ها کم ایفا نکرده است و «ترافیک» (قاچاق) کار سال ۲۰۰۰ استیون سودربرگ و «۲۱ گرم» فیلم سال ۲۰۰۳ «ایناریتو»ی مکزیکی نمونه های روشنی در این خصوص هستند.
ویرانی درونی که آثار آن بر روی چهره جری هم نشسته، کاملاً قابل رؤیت و حس کردن است و او طوری حرکت می کند که انگار سنگین ترین بارها را بر دوش خود می کشد. او می کوشد در شرایط جدیدی که برایش به وجود آمده، زندگی خوب و سالمی داشته باشد و روشی متفاوت با گذشته را در پیش گیرد و همین مسأله بر جذابیت های کاراکتر او و بهتر بگوییم تضادهای وی می افزاید.
بی یر در مقام کارگردان به ما می گوید که این فرد تلاش در حل و رفع مشکل اعتیادش هم دارد، اما بدیهی است که کارش بسیار سخت باشد و هر شوک روحی و جسمی ای که به او وارد می شود، می تواند پایانی بر اشتیاق او به ترک اعتیاد باشد. امید او به ارتباط پدر و فرزندی است که میان وی و ۲ فرزند آدری به وجود آمده است و این امر یک تکیه گاه برای ۲ کودک «پدر از دست داده» نیز محسوب می شود.
بی یر به خلق و ترسیم همین کاراکترها اکتفا نکرده و ما شخصیت هایی جنبی مانند کاراکتر آلیسون لومان را نیز در فیلم می بینیم و او یک معتاد دیگر همچون جری و در خط و مایه های اوست و مانند وی در مسیر بهبودی قرار دارد و بهتر بگوییم می کوشد که اعتیادش را رفع کند. شاید هم هر دو خودشان را گول می زنند و کاراکتر لومان نخستین کسی است که درمی یابد جری دوباره و بر اثر فشارهای روانی به مواد مخدر روی آورده است و کسی نمی داند که آیا آلیسون نیز چنین کرده است یا خیر.
جری اکثر مدت روز را در خانه آدری و در اطراف آن و با بازی بسکتبال در کنار کودکان وی و تلاش برای شاد کردن آنها می گذراند و در کارهای خانه نیز به آنها یاری می رساند. خانه ای که در یک آتش سوزی آسیب زیادی به آن وارد شده (ارجاع و اشاره به عنوان فیلم) و چند همسایه را هم در مسیر قصه و فراروی بیننده ها می گذارد. یکی از آنها جان کارول لینچ است که آنقدر ساده دل است که یک شغل روزانه را به جری پیشنهاد می کند، غافل از این که او هنوز مشغول مبارزات درونی و پس زدن امیالی است که وی را به سمت اعتیاد مجدد سوق می دهد، سکانس های پایانی فیلم، سرنوشت جری، آدری و بچه ها را تا حدی مشخص می کند، اما قدرمسلم این که واقع گرایی صرف و «دوگما»یی بی یر که رهاورد سکانس های قبلی فیلم او و محصول قصه انتخابی است، در این سکانس ها و نمادها کامل نمی شود و از آغاز هم به نظر می رسیده که رستگاری در انتظار این افراد نیست و آنها قطعاً سرخوردگانی هستند که از زندگی طرفی نمی بندند. آنها به کدام سو می روند مانند این می ماند که بپرسید برایان به کدام سو رفته است و آیا این خانه سوخته می تواند پیام آور زندگی برای خانواده ای ویران شده و از نو شکل گرفته باشد و جری را در سایه مسئولیتی که توان تحمل آن را ندارد، به یک آدم قابل و توانا بدل کند

 




[ یکشنبه 22 آبان 1390 ] [ 08:29 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]

                                                                                                                                                                                                                                      

Z-R:حس عمیق نوستالژی:دیدن دوباره ی شیرشاه در باکس آفیس

از همان لحظات آغازین فیلم، زمانی که خورشید طلوع می کند و ما آوای همسرایی آفریقائیان را می شنویم، ” شیر شاه” تمام حواس بینندگان را معطوف به خود می کند. این فیلم، با داستانی که ترکیبی است از افسانه های قدیمی و تراژدی های یونانی، لایه های زیرین و نهفته ای دارد که بسیاری از انیمیشنهای بلند دیزنی فاقد آن هستند. استودیوی دیزنی پیش از این هم ” مرگ والدین” را دستمایه ی کارهایش کرده بود، اما نه به آن صورت که در “شیر شاه” دیده می شود. در این فیلم ما با دنیایی از حوادث حقیقی سر و کار داریم، یعنی همان چیزی که پایه و بنیان بسیاری از افسانه های کودکان است و در عین حال ، این همان چیزی است که تفاوت اصلی “شیرشاه” را با سایر فیلمهای دیزنی رقم می زند. در سکانس آغازین، ما شاهد فراخوانده شدن تمام حیوانات به پای صخره ی بزرگ هستیم تا شاهزاده ی تازه متولد شده ، سیمباSimba ، به آنها معرفی شود. شاه ” موفاسا Mufasa “، پدر سیمبا، به او می آموزد که چگونه یک رهبر و یک فرمانده باشد.او همچنین برای “سیمبا” شرح می دهد که چرخه ی حیات شامل شیرهایی می شود که غزالها را می خورند و زمانی که این شیرها می میرند، جسدشان تبدیل به غذایی برای علفها می شود و علفها ، به نوبه خود خوراک غزالها می شوند. چیزی که ” سیمبا” هنوز نیاموخته است این است که در این بین، موجوداتی هم هستند که به دلیل دیگری بجز “غذا” دست به قتل دیگر موجودات می زنند و این، دقیقا همان شیوه ایست که عموی فریبکار ” سیمبا” ، یعنی ” اسکار Scar ” در پیش گرفته است. او برادر زاده ی کوچک خود را به چشم مانعی برای رسیدن خود به تاج و تخت می بیند. در توطئه ای برای قتل ” سیمبا”، عمویش ” اسکار” او را ترغیب می کند تا به ” قبرستان فیلها” که مکان ممنوعه ای است برود. در ” قبرستان فیلها” ، کفتارها که دوستان صمیمی ” اسکار” هستند به کمین سیمبا نشسته اند. و در کشاکش این توطئه، تراژدی بزرگ اتفاق می افتد. شاه “موفاسا” کشته می شود و عمو، برادرزاده را قانع می کند که دلیل اصلی مرگ پدرش بوده است. دیزنی، پیش از این با مرگ مادر “بامبی” قلبها را شکسته بود، اما اشک تماشاچیان با مرگ ” موفاسا” حقیقتا جاری شدند.” سیمبا” آواره ی دشت و بیابان می شود و در آنجا با دو دوست ناهمگن و خنده دارش یعنی ” تیمون” و ” پومبا” آشنا می شود . آنها زندگی بی دغدغه و شادی را شروع می کنند و سیمبا موفق می شود احساس گناهش را فراموش کند…

بخش بزرگی از جذابیت فیلم بر دوش شخصیتهای متعدد آن است. از جمله “زازو Zazu “( با صدای روان اتکینسون- مستر بین) ، پرنده ای که نقش مشاور ارشد ” موفاسا” و گاهی هم دایه ی ” سیمبا” را ایفا می کند. ” نالا” ، بهترین دوست ” سیمبا” و همسر آینده ی او، ” رافیکی” میمون دانای پیر، و بالاخره ” سارابی“، مادر سیمبا که با بزرگواری سختیهای زندگی تحت سلطه ی ” اسکار” را تحمل می کند.  تمام این شخصیتها از طریق یک متحرکسازی خارق العاده ، شخصیت و زندگی باورپذیری یافته اند. به شیوه ی راه رفتن ” اسکار” دقت کنید: او در حقیقت راه نمی رود، بلکه در هماهنگی کاملی با شخصیت فریبکارش مانند یک مار می خرد. شیوه ی گام برداشتن ” اسکار” در تضاد کاملی با روش راه رفتن ” موفاسا” قرار دارد : گامهایی بلند و موزون که رهبری و قدرت او را به رخ می کشند. یکی از دلایلی که بیننده از دیدن کفتارها احساس ناراحتی می کند نیز، شیوه ی راه رفتن آنهاست. گامهای کوتاه، جهشهای ناگهانی و حرکات غیرمنتظره ی آنها این حس را به ما منتقل می کنند که گویی هر لحظه باید انتظار حمله ای را از سوی آنها داشته باشیم. صحنه ی رمیدن گاوهای وحشی، چنان قوی و حقیقی کار شده است که مانند کابوسی وحشت آور جلوه می کند و صحنه ی نبرد ما بین شیرها نیز به یک صحنه ی مستند بیشتر شبیه است تا یک نبرد انیمیشنی

کارگردانان فیلم، ” راجر الرز” و ” راب منکوف” Roger Allers and Rob Minkoff ، با الهام از آثار ” شکسپیر” توانسته اند توازنی کامل و بی عیب و نقص را مابین کمدی و تراژدی برقرار کنند.بدون تردید ساختن فیلمی در مورد قتل یک پادشاه، و ترکیب آن با مشکلات نفخ معده ی یک گراز! مهارت و استعداد بالایی را طلب می کند. در کنار تحسین فراوانی که کار بی نظیر گروه انیماتورهای جوان این فیلم برانگیخت، ماحصل همکاری دو استعداد دیگر یعنی ” هانس زیمر Hans Zimmer ” و ” التون جان Elton John ” توانست اسکاری را برای ترانه ی ” امشب میتوانی عشق را احساس کنی؟  Can You Feel the Love Tonight ” به ارمغان بیاورد. ترانه های دیگر فیلم یعنی ” چرخه ی حیات Circle of Life ” و ” هاکونا ماتاتا Hakuna Matata ” نیز نامزد دریافت اسکار شدند ( در سال ۱۹۹۴ هنوز اسکار مستقلی برای بهترین فیلم انیمیشن بلند در نظر گرفته نشده بود) هریک از این ترانه ها، لحظه های درخشان و احساسات عمیقی را برای فیلم رقم زدند.

با نمایش نسخه ی ۳D شده ی فیلم، و فتح دوباره ی گیشه توسط آن، جذابیتهای عمیق فیلم پس از ۱۷ سال بار دیگر رونمایی شدند.والدین، نسل جدیدی از تماشاچیان را با خود به تماشای این اثر کلاسیک مدرن می برند.حرف اصلی را در موفقیت دوباره ی این فیلم، ” کیفیت” آن می زند. وقتی که شما در حال تعریف کردن داستانی هستید و تنها مخاطب داستان خود را کودکان نمی دانید، میتوانید به ساخته شدن یک ” فیلم خانوادگی” امیدوار باشید. از سوی دیگر، ” شیر شاه” ثابت می کند که فیلمهای انیمیشن می توانند راه مطمئنی برای به تصویر کشیدن تراژدیهای عمیق باشند. خانواده هایی در زمان نمایش ” بامبی” برآشفتند و بر علیه آن برخاستند، چرا که فکر می کردند کودکانشان با دیدن صحنه هایی چون صحنه مرگ مادر بامبی دچار آسیب روحی خواهند شد. همان کودکان  بعدها به فرزندانشان اجازه دادند تا به تماشای تراژدی مرگ ” موفاسا” بنشینند. نمیخواهم بگویم که یک فیلم به تنهایی توانسته است چنین تغییری را در دیدگاهها ایجاد کند، اما به هر حال این ایده ایست که میتوان عمیقتر به آن اندیشید. کودکان بسیار قوی تر از آن چیزی هستند که ما فکر می کنیم، کافی است به “سیمبا” نگاه کنید.

مترجم : مهبد بذرافشان




طبقه بندی: دالان انیمیشن،
برچسب ها: شیرشاه،
[ پنجشنبه 19 آبان 1390 ] [ 05:15 ب.ظ ] [ Zeinab A-R ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

فرض کن توی یه جنگل آبی وارد میشی و بوی چمن تازه رو احساس میکنی و میخوای جلوتر بری،میری میری تا به یه دریاچه میرسی یه قایق کوچیک قرمز کنارته و یه راه طلایی پیش رو داری سوار بر قایق به کلبه ای که وسط دریاچه است میرسی سکوت مطلق, خوب گوش کن صدای بال زدن پری های پشت سرتو میشنوی پس خوب دقت کن حالا رسیدی به کلبه ی چوبی که روی دیوارهاش پیچک های امید دست هاشون رو به سمت آسمون گرفتن.تو رسیدی؟ در کلبه بازه اجازه داری واردش بشی یا اینکه به زبون پیچک ها بهت بگیم که به وبلاگمون خوش اومدی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :